تنها در گوشه ای می نشینم و می اندیشم که چگونه می توان تو را انکار کرد در حالی که وجود داری! برایم عجیب تر نیست اگر خود را انکار کنم بودن تو انکار ناپذیر است.

بگذار راحت تر بگویم . در خلوتگاه خاطراتم به یاد می آورم هنگامی را که از دوستم پرسیدم چه کسی تو را آفریده است؟ بی درنگ جواب داد "اتفاق!"   گفتم اگر اتفاق اینقدر ریز نگر است که می تواند نیروی دافعه بین دو پروتون در هسته اتم را در سرعت تجزیه آنها توجیه کند یا آنقدر عظیم است که می تواند در سیاهچاله ای با نیروی گرانش فراوان و حجمی که به صفر میل میکند چگالی بی نهایت پدید آورد این اتفاق همان خداست! پس بیا و از لفاظی بگذریم و به معنا بیندیشیم!

 

می شود ایستاد و در این هزار تو گم شد.هزار تویی به نام طبیعت و علم که از تو سرچشمه می گیرند.آن روزها که هنوز تصمیم به اندیشیدن نگرفته بودم تو را نمی دیدم . آن روز که می پنداشتم نور بی تو می تابد و بی تو بر من فرود می آید و آنروزها که می پنداشتم که بی تو F=ma .تو بی دریغ روزان و شبان بر من می تابیدی.چه پوچ می اندیشیدم که سیاهچاله بی وجود تو می تواند مکان و زمان را به انحنا در بیاورد و چه پوچ درک می کردم که تو فقط در زمزمه های زیر لب یک پیرزن موجودی.

وقتی که یافتمت در خود گم شدم.می خواستم بی آنکه به داشتن بال بیاندیشم پرواز کنم.زمین معنی گرفت و درک کردم (و چه زیبا درک کردم) که آزادم.حتی در بندهایی که این زمینیان از تو بی خبر بر پاهایم زده اند و در یوغ اسیران آزادی و حقوق بشر می توانم به عظمت تو بیاندیشم و بی وقفه به این آسمان آبی عشق بورزم. و می توانم بی وقفه بگویم که دوستت دارم ای که در وجودت گم گشته ام. ای خدای مهربان من....