ببینید این جگر کوچولو چی میگه!!!...

 

هیچکس نمیتواند به عقب برگردد و دوباره شروع کنداما همه میتوانند از همین حالا شروع کنندوپایان تازه ای بسازند

وقتی اتفاقی برای شما می افتد چه خوب وچه بد به معنایش فکر کنید در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید وسخت گریه نکنید

بهتر است غرورتان رابه خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید

ما زمان زیادی را صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم اما چه خوب می شد اگراین زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم

 

عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن شماست.

عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونه.

عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت.

عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی.

عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری.

عشق یعنی تفاهم در مشکلات.

عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی.

عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی.

عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا.

عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری.

عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن.

عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد.

عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت.

عشق یعنی فراموشی معشوق................

 

ازدواج با يك نفر، ازدواج با سرنوشت او

سلام دوستان. چند وقت پيش يك نشريه اي را پيدا كردم كه درباره جفت روحي چند تا مطلب حسابي چاپ كرده بود. نشريه هنرهاي زيستن. خلاصه نشريه خيلي توپي بود . مقاله هايش هم معتبر بودن و هم جالب . من هم سريع مشترك شدم. خلاصه فكر مي كنيد چي شد؟ يك شماره  آمد در خانه ما و بعد هم تعطبل شد يعني در واقع لغو مجوز شد. چرايش هم معلوم نيست ! اين همه نشريه پر از مطالب سطحي به راحتي چاپ مي شن و اين يكي كه ما پسنديديم رو لغو كردن. ولي عيبي نداره .من كلي گشتم و بالاخره آدرس سايتش را پيدا كردم . گفتم به شما هم بگم كه حتما بريد يك سري بهش بزنيد.

 http://www.honarhayezistan.com

 حالا بريم سر موضوع جذاب ازدواج !

مي خواهم داستان كوتاهي را برايتان تعريف كنم . زن و مرد جواني وارد شهر كوچكي شدند. اهالي شهر، با تعجب بسيار زياد ديدند كه هر يك از آن دو سر ريسماني را در دست دارد كه به دور گردن ديگري بسته شده است! به همين دليل اگر مثلاً زن حركتي مي‌كرد مرد به دنبال او كشيده مي‌شد و اگر مرد كاري انجام مي‌داد، زن هم خواهي نخواهي، در آن كار داخل مي‌شد! مردم شهر كه شگفت‌زده شده بودند آن دو را دنبال كردند ولي هرچقدر حركات آنها را زير نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاكم شهر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند. حاكم آنها را زير نظر گرفت و ديد كه همه‌ي كارها را باهم انجام مي‌دادند و اگر هم مي‌خواستند كارهاي متفاوتي انجام دهند كشش طناب‌ها بر گردن‌هايشان، به آنها يادآوري مي‌كرد كه حد و اندازه‌ي كارهاي متفاوتي كه مي‌توانند انجام دهند چقدر است! اما چون او هم نفهميد حكمت كار زن و مرد چيست. سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جويا شد. وقتي زن و مرد، مسئله‌اي را كه در شهر پيچيده بود، از زبان حاكم شنيدند، خنديدند و گفتند: مگر نمي‌دانيد زن و شوهر در همه چيز باهم شريكند و سرنوشت آنها به هم گره خورده است؟ ما مي‌دانيم هر كاري انجام دهيم بر ديگري اثر مي‌گذارد و خواهي نخواهي در نتايج تصميم‌گيري‌ها و عاقبت زندگي همديگر شريك مي‌شويم، پس شرايطي ايجاد كرده‌ايم كه هميشه طرف مقابل بتواند ببيند همسرش او را در چه آينده و تقديري داخل يا گرفتار مي‌كند، و در واقع چه سرنوشتي را برايش رقم مي‌زند!!!

 نظر شما چيه؟